خوب است که روحم قد بکشد ،حقیقی، نه آنکه روی پنجه هایش بایستد و خیال کند که قد کشیده ، کاش آنقدر بلند شود تا دستانش را میان ابرها پنهان کند و بر تن سرد ستاره ها بوسه ای گرم بکارد ، کاش روحم قد بکشد و برایم بخواند :هیچ کسی سرور من نیست ،این رو صد بار بنویس
سایه ای رو سر من نیست، این رو صد بار بنویس
من خودم یه پا سوارم ، این رو صد بار بنویس
دل دل یه انفجارم، این رو صد بار بنویس
رنگ روزگار نباش ! یه دست صدا داره هنوز
بودنت تو دایره، نقطه ی پرگاره هنوز
وقتی دریا می گه نه، تو قطره باش بگو : بله
دسته ی تیغ تبر‚ چوب درخت جنگله
حوصله که فروشی نیست ، اگر می فروختنش، قلکم را می شکستم و تمامش را حوصله می خریدم برای عبور این بعدازظهرهای تکراری ، کاش پشت شیشه ی تمام مغازه ها کاغذی بود که نوید می داد : «حوصله رسید » :
قصه نویس ! قصه نویس ! هق هق ما رو بنویس
آیینه بین تویی ! بخون درد رو از این چشمای خیس
بگو شنل قرمزی رو گرگه کجای قصه خورد ؟
بگو ! بگو حسن کچل کجای این ترانه مرد ؟
سیب طلا پیشکش تو ‚ باقی قصه رو بگو
به شهر آفتاب می رسن ‚ گردنه های تو به تو ؟
قصه ی ما صدا نداشت
اول و انتها نداشت
آسمون سربی شب
برای ستاره جا نداشت
قصه نویس ! تو قصه مون برده ها کی رها می شن ؟
دروازه های مهر و موم کجای قصه وا میشن ؟
جونم به لب رسید از این قصه های سرد سیاه
خسته شدم از این شب مداوم بدون ماه
بگو کجای ماجرا غوله می افته از نفس ؟
ماهی کوچیک سیاه تا کی می مونه تو قفس؟
قصه ی ما هر چی که بود
ترانه کم داشت نه سرود
یه روز به دریا می رسه
ماهی بی قرار رود
و من میان یکی از روزهای خدا شاعری را دیدم که به سیب سرخ کرمویی گاز می زد که جای هزار دندان بر تنش بود ، و فردا اشک های پشیمانی مستاجر چشمانش شدند ، کاش می دانست عجیب شبیه تمساح شده بود :
می شناسم این اهالی ِ همهمه را!
در عبور از معابر ِ باد،
شاعران ِ بسیاری را دیده ام!
شاعرانی که به لطف ِ عینکهاشان شاعر شدند!
شاعرانی که مویشان را از وسط فرق می گرفتند،
تا شاعر تر شوند!
شاعرانی که گفتند : « - ساده ایم! » و ساده نبودند
گفتند : « - عاشقیم! » و عاشق نبودند
گفتند : « - به رسم آینه رفتار می کنیم»
ولی آینه ها را شکستند
و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند.
سادگی برای من لباس نبود که برهنه گیم را بپوشاید یا مرا زیباتر کند میان نگاه های زمینیان ، سادگی را یک روزبهاری خدا بر پوست سپیدم خالکوبی کرد ، افسوس که گاه دلم می خواد خط خطیش کنم :
ساده بودیم اما هیچکس حرفای ما رو نفهمید
هیچ کسی پولک نور رو رو شبای ما نپاشید
ساده بودیم که بفهمیم معنی حادثه ها رو
بچشیم از این رفیقا ! طعم تلخ پشت پا رو
از عزیزترین عزیزا دم به دم دشنه می خوردیم
وقت خواب جای ستاره ‚ زخمامون رو می شمردیم
هر چی بودیم هر چی هستیم ‚ هنوزم مثل قدیمیم
اهل این حال و هواییم ،مهمون همین گلیمیم
قصه ‚ قصه ی سفر بود
روی تیغه ی یه دشنه
زندگی فقط همین بود
دریا دور و لبا تشنه
و اینکه خیال را اگر با یک « بی » ناقابل هم آغوش کنی ، حلال زاده ای زاده می شود و آنگاه « بی خیالی » نقشی می شود بر بوم لحظه هایی که فقط بلدند غم هجی کنند :
اگه هیشکی حرف ِ ما حالیش نمی شه، بی خیال
اگه شب رَد نمی شه از پَس ِ شیشه، بی خیال
کنج ِ چاردیواری ِ رؤیا همیشه مال ِ ماست،
این نفس حتا اگر که آخریشه، بی خیال
اگه این جا چشم ما همیشه بسته ست، بی خیال
اگه تو سفره نمکدون ِ شکسته ست، بی خیال
بی خیال ِ این خیالا که پُر از دلهره اَن
حتی شب اگه از این سیاهی خسته ست، بی خیال
بی خیالی حالی داره که فقط من می دونم
واسه اینه که هنوز مثل ِ قدیما می خونم
این صدا، ارثیه ی پدربرزگ ِ واسه من،
حتی سیلـَم که بیاد من یکی این جا می مونم
