تبليغاتX
تنهایی های من

تنهایی های من

دست نوشته های من و دوستم

هیچ و هنوز...

*غمگین بود ،  چراغ چشمانش را برای هر عروسکی روشن می کرد ، قبض چشمانش نجومی آمد ، فقیر بود ، برق نگاهش رفت ، به دنبال چاره ی این بی چارگی می گردد این روزها .....

**کنار رودخانه نشستی ، کلاهت را کمی بالاتر گذاشتی ، میان شفافیت آب نگاهت کردم ، قلابت را برداشتی ، آب سیلی محکمی از قلابت خورد ، چیزی بر سر قلاب نبود ، قهقه ی ماهی وارمان مرحمی شد بر زخم آب ، اگر این فراموشیت نبود، شاید صیاد خوبی می شدی ماهیگیر .....

***صندلی شکسته بود ، نفهمیدی ، نشستی ، زمین خوردی ، مشکل از بی حواسی توست ، سر خدا را درد نیاور با گلایه های الکی .....

 ****خدایا می شود کلمه کم بیاوری برای تمام کردن غزل دوستی هایم؟

*****نجابتم را سپر وقاحتت کردم و بی تفاوتیم را پتکی بر سر نگاه های سرگردانت ،  کمی بزرگ بودی ای کاش ، این همه کوچک نمی شناختمت، به راستی که گاه آدم ها چقدر لایق ترحمند  ......

 

پ.ن :جمعه را دوست داشتم ، نه اندکی ، خیلی خیلی زیاد ، شیرجه میان دنیایی که تنها طعم هیجان می داد، فیروزه ایم کرد ......

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:6  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

چند لقمه احساس

* بوی دل سوخته می آید ، باز شعله ی التماست را زیاد کردی ؟ *

* انگشت اشاره ام درد گرفت بس که در هوا بلاتکلیف ماند ، خاطره هایم دو ساله می شوند ،اندکی اجازه دهید، باید بروم ......*

* دلم آنقدر تنگ شده که تنها به اندازه ی خدا جا دارد ، آبی شده ام چندی است....*

* فرشتگان خدا بر سر هر کوچه ایستاده اند و فریاد می زنند « لبخند های رنگی رسید » ، شیطان گوش هایمان را با نخ روزمرگی دوخته ، دل آسمانی خدا زمینی برایمان می سوزد....*

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:5  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

من دیوانه نیستم

کنار پنجره ای خاکستری نشسته ام ، باد میان گیسوانم می پیچد و از شوق این هم آغوشی پنهانی جیغ می کشد ، مردمک چشمانم بی حرکت نگاهم را  به کوه بی برف روبه رو شلیک می کند ، گلدان خاکی خالی از گل ،بهانه ی خوبی است برای نا امیدی ، نفس می کشم آرام و یکنواخت ، عطر خوشبختی فرسنگها از وجود هوایی که لحظه هایم را احاطه کرده  فاصله دارد، همه چیز پر است از هیچ ...

کمی دورتر پر شده از نگاه ، ایستاده اند و مرا نگاه می کنند ، بعضی تنها ، بعضی در خفا و بعضی آشکارا بی هیچ حس مبهمی ، سر لحظه هایم گیج می رود از این همه چشم  ...

سرود می خوانند تمام تن هایی که دورتر ایستاده اند از منی که من نیست ، همه می گویند :« دخترک دیوانه است ، دخترک غمگین است ، دخترک لبخند نمی داند » بلند می گویند گاه  و گاه زمزمه می کنند و سر لحظه هایم این بار درد می گیرد از حجوم منفی افکارشان.....

پاسخی نیست بر لبانم ، لبانی که با نخ نامرئی سکوت دوخته شده اند ، دود بر می خیزد از خاکستر سخن هایی که سوزانده ام ، هیچ نمی گویم و آنها لبخند زنان باز زیر لب می گویند : « دخترک دیوانه است »

من دیوانه نیستم ، این سخنان انعکاس نگاه هایی است که مرا می بینند و روح خاموشم را و مردمک چشمانی که چشم نیست دریچه ای است به کویر لحظه های بی شوق روزهایم ، من غمگین نیستم ، این حس برخورد روح من است با روح هایی که غم های دیگران را هجی می کنند و این غم ها بایگانی می شوند در تاروپود روح کمرنگم و شب هایی چون امشب ، لحظه ها سرمشقشان می دهند به تنهایی هایم ، من لبخند می دانم ، به انحنای پر رنگ لبهایم سوگند که لبخند می دانم ، رقص سرخی را مگر نمی بینید بر کویر ترک خورده ی پنهان لبهایم؟ خوب نگاه کنید، این بهانه های بی پاسخ من است که لبخند می شود بر تن لبها ، مزه مزه اگر شوند طعم تلخی می دهند، برای همین  است که بوسه نمی دهم روزهای اردیبهشتیم را....

هرچه بگویید ، لباس انکار می پوشانم بر تن فریادهایتان ، سالهاست از کودکیم فاصله گرفته ام و برهنگی نمی دانم ، بس کنید، من دیوانه نیستم ، به جای آنکه مرا دیوانه بدانید کمی نزدیک بیایید ، درست روبه روی آن قله ی بی برف بایستید و بگذارید تیر نگاهم بر تن خاکیتان مهمان شود تا بدانید غمگین نیستم و لبخند می دانم.......

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:4  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

فنجانی شعر با یغما گلرویی

خوب است که روحم قد بکشد ،حقیقی، نه آنکه روی پنجه هایش بایستد و خیال کند که قد کشیده ، کاش آنقدر بلند شود تا دستانش را میان ابرها پنهان کند و بر تن سرد ستاره ها بوسه ای گرم بکارد ، کاش روحم قد بکشد و برایم بخواند :

هیچ کسی سرور من نیست ،این رو صد بار بنویس

 سایه ای رو سر من نیست، این رو صد بار بنویس

من خودم یه پا سوارم ، این رو صد بار بنویس

 دل دل یه انفجارم، این رو صد بار بنویس

رنگ روزگار نباش !‌ یه دست صدا داره هنوز

بودنت تو دایره، نقطه ی پرگاره هنوز

وقتی دریا می گه نه، تو قطره باش بگو : بله

 دسته ی تیغ تبر‚ چوب درخت جنگله

 

حوصله که فروشی نیست ، اگر می فروختنش، قلکم را می شکستم و تمامش را حوصله می خریدم برای عبور این بعدازظهرهای تکراری ، کاش پشت شیشه ی تمام مغازه ها کاغذی بود که نوید می داد : «حوصله رسید » :

قصه نویس ! قصه نویس ! هق هق ما رو بنویس

آیینه بین تویی ! بخون درد رو از این چشمای خیس

بگو شنل قرمزی رو گرگه کجای قصه خورد ؟

 بگو ! بگو حسن کچل کجای این ترانه مرد ؟

سیب طلا پیشکش تو ‚ باقی قصه رو بگو

به شهر آفتاب می رسن ‚‌ گردنه های تو به تو ؟

قصه ی ما صدا نداشت

 اول و انتها نداشت

 آسمون سربی شب

برای ستاره جا نداشت

قصه نویس ! تو قصه مون برده ها کی رها می شن ؟

دروازه های مهر و موم کجای قصه وا میشن ؟

جونم به لب رسید از این قصه های سرد سیاه

خسته شدم از این شب مداوم بدون ماه

بگو کجای ماجرا غوله می افته از نفس ؟

ماهی کوچیک سیاه تا کی می مونه تو قفس؟

 قصه ی ما هر چی که بود

 ترانه کم داشت نه سرود

یه روز به دریا می رسه

ماهی بی قرار رود

 

 و من میان یکی از روزهای خدا شاعری را دیدم که به سیب سرخ کرمویی گاز می زد که جای هزار دندان بر تنش بود ، و فردا اشک های پشیمانی مستاجر چشمانش شدند ، کاش می دانست عجیب شبیه تمساح شده بود :

می شناسم این اهالی ِ همهمه را!

در عبور از معابر ِ باد،

شاعران ِ بسیاری را دیده ام!

شاعرانی که به لطف ِ عینکهاشان شاعر شدند!

شاعرانی که مویشان را از وسط فرق می گرفتند،

تا شاعر تر شوند!

شاعرانی که گفتند : « - ساده ایم! » و ساده نبودند

گفتند : « - عاشقیم! » و عاشق نبودند

گفتند : « - به رسم آینه رفتار می کنیم»

ولی آینه ها را شکستند

و تنها از طراوت ِ تن ها ترانه نوشتند.

 

سادگی برای من لباس نبود که برهنه گیم را بپوشاید یا مرا زیباتر کند میان نگاه های زمینیان ، سادگی را یک  روزبهاری خدا بر پوست سپیدم خالکوبی کرد ، افسوس که گاه دلم می خواد خط خطیش کنم :

ساده بودیم اما هیچکس حرفای ما رو نفهمید

 هیچ کسی پولک نور رو رو شبای ما نپاشید

 ساده بودیم که بفهمیم معنی حادثه ها رو

بچشیم از این رفیقا ! طعم تلخ پشت پا رو

از عزیزترین عزیزا دم به دم دشنه می خوردیم

 وقت خواب جای ستاره ‚ زخمامون رو می شمردیم 

 هر چی بودیم هر چی هستیم ‚ هنوزم مثل قدیمیم

اهل این حال و هواییم ،مهمون همین گلیمیم

قصه ‚ قصه ی سفر بود

 روی تیغه ی یه دشنه

 زندگی فقط همین بود

 دریا دور و لبا تشنه

 

و اینکه خیال را اگر با یک « بی » ناقابل هم آغوش کنی ، حلال زاده ای زاده می شود و آنگاه « بی خیالی » نقشی می شود بر بوم لحظه هایی که فقط بلدند غم هجی کنند :

اگه هیشکی حرف ِ ما حالیش نمی شه، بی خیال

اگه شب رَد نمی شه از پَس ِ شیشه، بی خیال

کنج ِ چاردیواری ِ رؤیا همیشه مال ِ ماست،

این نفس حتا اگر که آخریشه، بی خیال

 اگه این جا چشم ما همیشه بسته ست، بی خیال

اگه تو سفره نمکدون ِ شکسته ست، بی خیال

بی خیال ِ این خیالا که پُر از دلهره اَن

حتی شب اگه از این سیاهی خسته ست، بی خیال

 بی خیالی حالی داره که فقط من می دونم

واسه اینه که هنوز مثل ِ قدیما می خونم

این صدا، ارثیه ی پدربرزگ ِ واسه من،

حتی  سیلـَم که بیاد من یکی این جا می مونم

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:4  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

من و خدا و حافظ

گفتی بخوان ، خواندم : سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض      به هوای سر کوی تو برفت از یادم

گفتی که همین جایی ، خودت ، هوایت ، نگاهت .... گفتی باید عمیق تر نفس بکشم تا مهربانیت سلولهایم را به بازی بگیرد و خواندی : دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است         بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

نگاهت را بوسیدم ، عطر بودنت سرمای وجودم را گرفت ، رنگین کمان شدم از زیباییت و خواندم :

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند       در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

سری تکان دادی ، نگاهم کردی ، گیسوان بی موجم را به بازی گرفتی ، اشکهایم سرسره بازیشان گرفت ، شوری قطره ها پوستم را سوزاند ، غمگین نگاهم کردی و گفتی :

چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی              هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی

من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت                     این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست              در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

نگاهت کردم چیزی نبود میان نگاهم و تو می دانستی ، آینه را نشانم دادی ، چشمانم پر بود از تو، زمزمه کردم :

در بحر مائی و منی افتاده ام بیار                    می تا خلاص بخشدم از مائی و منی

خندیدی ، میان لبخندت دنیایی از عشق دیدم ، خندیدی و با محبتی آسمانی گفتی : دمی با غم به سر بردن جهان یکدم نمی ارزد ... ، خندیم و با عشقی زمینی گفتم : غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد ...

فضا پر شد از عطر خوش لبخندت ، نگاهت را جا گذاشتی و رفتی ، فنجان چای سردت را یک نفس نوشیدم ، خدایا ، باز هم  زود رفتی .....

پ.ن :نبسته ام به کس دل 

نبسته کس به من دل 

چو تخته پاره بر موج 

رها 

رها 

رها من

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:2  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

بی بهانه .... بی نشانه .... بی ترانه

میان سنت و مدرنیته، من حوض کوچکی را آرزو دارم که تابستانها هندوانه را متهم به آبتنی نمی کند ، همین مرا بس است که تختی باشد و چند گلدان و دلی که شور نزند و دری که باز شود و لبخندی که تمام نشود بعد از یک عمر دیدارهای تکراری ، میان این برج های بلند و خانه های بزرگ مبلمان شکیلی هست و دلهایی که تنها چند سال تازه می مانند و تن هایی که غریبه می شوند پس از چند دیدار و چراغهایی که می شوند همدم یک عمر تنهایی ، میان حیاط یک خانه ی کوچک خدا مهربانتر است انگار ....

 ***************************************************************

دلت برایم تنگ شده خوب می دانم ، هرچقدر اشکهایت را پنهان کنی در تارو پود زنجیر دلت باز حسی غمگین خبر دلتنگی هایت را برایم می آورد ، مهربان من تو می دانی همه ی آنچه که هیچ کس نمی داند ، تو شاهدی بر اشک ها و لبخندهای دخترکی که تنهایی هایش را با دل آهنین تو قسمت می کرد ، مگر می شود دلبسته ی چند زنجیر بود و از دلتنگیش بی تاب شد؟ یا من دیوانه ام یا دل تو از جنس آهن نبود، دلم پر می کشد برای آنکه باز مرا به آسمان ببری و سبد نگاهم را پر کنی از ستاره ها ، تاب من، تک تک تنها شده ایم این روزها

****************************************************************

 کلمات اگر نخواهند غزلها زاده نمی شوند، پس اگر غزلی عاشقانه نمی گویم برای چشمان روشنت مرا متهم به بی مهری مکن ، کلمات  با نقاش ناشی روزگار دست به یکی کرده اند....

****************************************************************

 خدا همین نزدیکی هاست ، نفسش را حس می کنم اما هرچه در سکوت با فریاد می خوانمش تنها نگاهش را بدرقه ی لحظه هایم می کند ، اگر به سراغتان آمد بگویید فریاد زدنش را بیشتر از این حجم نگاه مبهمش دوست می دارم، بیاید و بر سرم داد بکشد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:14  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

هفت ستاره

* من به این فکر می کنم که اگر دنیایی باشد برای زندگی دوباره ، چگونه این چنین سهل به قضاوت نشستن را پاسخ می گوییم؟ گاهی نباید تنها به چشمها اعتماد کرد.....

** با خودعهد فراموشی می بندم اما باز خیال می آید و عهدم را می شکند ،  کاش گوشه ای از خاطراتم ، لحظه ای بد ثبت می شد، شاید آن روز همان یک بد را بهانه می کردم برای فراموشی هزار هزار خوب، اما افسوس که از روزهای از دست رفته ام تنها خوب ها را به یاد سپرده ام

***چقدر سخت است که آسمان دلگیر باشد و چشمان تو به جای ابرها ببارد و هیچ دلی نباشد که برایت تنگ شود ، حجم تنهایی زمینی گاهی کلافه ام می کند

****دیشب کفر گفتم میان باران تند چشمانم ، مرا ببخش، هیچ حواسم نبود لحظه ای پیش برای شب بخیر بوسه ات را روی گونه هایم به یادگار گذاشتی ، می بخشی ام نازنین خدا؟

*****روزهای خوبی نیست ، روحم با جسمم یکی نمی شود ، خدایا دیوانه تر از این اگر شوم دنیایم را به آتش می کشانم، رحم کن

******خودم گفتم که تلخه روزگارت

منو بیرون بریز از کوله بارت

دلم می مرد و راه بغض و سد کرد

به خاطر خودت دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی

تو بغض هر دوتامونو شکستی

با چشم تر اگه تو مه بشینی

کسی شاید شبیه من ببینی

*******امسال هم زمستان بهار شده حواستان هست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:12  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

این پست عنوان ندارد

دوست داشتنی ها در این دنیا بسیارند، کافی است چشمانت را بگشایی وتصویر پرنده ای را در میان نگاهت قاب بگیری که به سوی خورشید اوج می گیرد

******************************************************************

 اگر ایمان نداشتم به مهربانی یزدان، لبخندهای سرخوشانه ام را بهانه ای نمی کردم برای خوشبختی. اگر تمام دنیا بد شوند، اگر نقاب تمام دوست داشتنی هایم دروغ باشد، لبخند را نمی رانم از در دل، که خدایی هست در این نزدیکی که مرا دوست دارد و بوسه های پنهانیش را دریغ نمی کند وقتی از خستگی، سر بر شانه ی احساسش می گذارم

 ******************************************************************

برادرانه بیا قسمت کنیم دنیا را ، تمام لبخندها برای تو و تمام دلتنگی ها برای من، به شرط آنکه یک لبخندت سهم من باشد برای این همه دلتنگی

******************************************************************

 خط خطی نمیشوم، بگذار دنیا ساده لوح بخواند مرا ، با این حجم از رنگ غریبه ام، تک رنگ باشی و خاکستری به دنیایی می ارزد انگار، من باور دارم که ساده لوحی خاکستریم در این روزگار رنگین کمان های خط خطی

 

پ.ن 1) هنوز هم خوب ها کم نیستند در روزگار پر تردیدمان ، دکتر گل نراقی عزیز احترامتان دو صد چندان شد وقتی برای دانشجوی پر اضطرابی چون من صندلی آوردید و به دنیایی از آرامش دعوتم کردید ، شرمندگی هنوز میان مردمک چشمانم جا خوش کرده

و

خانم اخوان دوست داشتنی از صبوری و مهربانیتان دنیایی سپاس کاش فرصتی باشد برای جبران

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:10  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

من نقاشی شده ی این روزها

بوی باران می آید و عطر بهارنارنج

دلم سرگردان مانده بر سر دو راهی یک سو من و سوی دیگر، منی که تازه نقاشی کرده ام: صبور ، بی عاطفه و دور از آن همه احساس دیروزها

یک سو من دیروزها و سوی دیگر من امروزهایم لبخند می زنند

روحم را پوست کنده ام ، عریان ایستاده ام میان جاده ، حرفها سرد است ، لبخند بر لبانم یخ می زند ، بلور می شود ، فرشته ای می گذرد و از قندیلهای احساسم عکسی به یادگار می گیرد ، غمم جاودانه می شود

چقدر ناشیانه نقش می زنم روزها را، چقدر صبور شده ام ، دور نیستند روزهایی که سکون مردمک چشمان خاکیان دلم را می لرزاند ، روزهایی که شاپرکها لبخندهایم را دزدانه می بردند و خزانه ی دلم هنوز پر بود از لبخند ، روزهایی که خدا پنهان بود میان عطر سبز سجاده ی دلتنگی هایم ، خدا پنهان بود میان چشمان آبی سارا ( عروسک تنهایی هایم ) و چقدر حسود بودم به گیسوان مشکی اش

منی که نقاشی کرده ام حسود نیست ، عجول نیست ، عاشق نیست

منی که نقاشی کرده ام دوست می دارد با عقل ، صدایش پر نمی شود از بهانه های عاشقانه ، اجازه ندارد دلگیر شود از این حجم غم ، دلیل نمی خواهد ، نمی پرسد ، شک نمی کند به این همه برهان بی منطق

منی که نقاشی کرده ام سرگردان است میان شیشه و سنگ ، سرگردان است میان آب و آیینه ، سرگردان است میان بودن و شدن

بوی باران می آید ، باد عطر بهارنارنج را می برد

دلی نیست برای تنگ شدن، برای دلگیر شدن، برای دل بستن ، بی تفاوتی لحظه هایم را رنگ بی رنگی می زند ، میان اشک و لبخند علامت مساوی می گذارم و میان بد و خوب تضاد ، دیروز کم می شود از امروزهایم ، امان از این ریاضیات لعنتی ، امان از این حسابهای بی کتاب

اکنون این منم ،روحی سرگردان میان بودن و شدن در انتهای زمستانی بهارپوش

 

 پ.ن : روز جهانی عروسکها مبارک، کاش دوست داشتنی باشیم اندکی اما طولانی ، کاش این بهانه ی سرخ تنها دلیلمان نباشد برای انبوه پاکتهای زرد، اگر عاشقید فردایتان پر از لبخند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 23:0  توسط مجتبی ღ♥ღ   | 

هیس!!!!!

آهسته تر صدایم بزن، پشت سرت ایستاده ام و کمی پا به پا کردنت به زمینم می زند ، کاش می دانستی چندی است دست سکوت مبهم نگاهت را خوانده ام آشنای من

***********************************************************

دلم که برایت تنگ می شود قرآن قهوه ای را برمی دارم و دلتنگی هایم را بر برگ برگش گریه می کنم ، دلت که تنگ می شود ابرها را با حرص بر هم می کوبی و باران می شود بهانه ی این همه چتر ، چقدر دور شده ایم از هم ،من گریستن را از یاد برده ام و تو باران را ، خدایا مگر رسم آسمان هم بی وفایی است؟

**********************************************************

 دخترک دستش را روی شکم بزرگش جابه جا کرد و با لبخند گفت : پسره

نگاهم را دواندم میان آن همه امید چهره ی آفتاب سوخته اش و گفتم : مبارکه

ساعتی بعد فرشته ای معصوم خیره به مردمک چشمانم با دقت پلک می زد ، با دلی تنگ گفتم : خبری نبود توی این دنیا ، چرا اومدی؟

دخترک دلگیر شد ، باقی کلامم را خوردم ، نگاهم کرد و گفت : دوستش دارم

بهانه ی زیبایی بود برای زندگی ، خدا بی بهانه نگذارد هیچ آشیانه ای را

***************************************************************

گرچه لحظه هایم هم جنسی کم دارد به نام خواهر، اما روزگارم پر است از احساس مرغوب  دوست داشتنی هایی که خواهران نداشته ی منند : شیوای من ، الناز مهربان ، شیرین دوست داشتنی ، صفورای گه گاه نزدیک  ، بهنازها، شیمای سفرکرده به دنیای تاهل،شیمای دل بسته به عشق ، سبز می خواهمتان

***************************************************************

حتی اگر تمام شود رویای دوست داشتنت ، هر شب به یاد محبت صادقانه ات لبخندی از شوق بر لب می نشانم ، کاش می دانستند این همه خوبی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 22:59  توسط مجتبی ღ♥ღ   |